توی این دوره زمونه ای که یه پسر ۱۶ ساله با ۴۰ کیلو وزن با یه ماشین شاسی بلند، میشه مـرد رویاها ، ما همون نامرد باشیم بـهتـره...* * * * مواظب خوبیاتون باشید... *

صفحه ی نخست
پروفایل
پست الکترونیک
آرشیو ماهانه
عناوین مطالب
حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
بانوی اردیبهشت
پرواز پروانه ها
دوستان من
هوووم هرچی بخوای
My blasted Life
کشکول آموزش و اطلاعات عمومی
☆☆☆Girls under the moon light
کاروان آرامش
تک ستاره ی من
خاطرات من و عماد
پنجره ای رو به خدا
رئال کهکشانی
سکوت در سکوت
**سکـ ـ ـ ــوت عـشـــ ـ ـ ــق**
سایت سرگرمی تفریحی صالح شهر
خزان شده ام... کاش باران ببارد
برای تو...
عشق یعنی انتظار
به نام هستي بخش
برای همیشه با تو دوستم*
گفتنی های ناگفته...
نوبند... دهو...
جای خالی / ارغوان....
به جز این ها دیگه چی میخوای؟؟؟؟
هرچی آرزوی خوبه مال تو
بهترین و جدیدترین اس ام اس ها...
*delam barat tangide havarta*
از هر دری...
آوای تنهایی
آسمان دلتنگی
کبوتر تنهایی
***ONLY FOR YOU***
تنهاترین تنها منم...
رویاهای شیشه ای
زیباترین...
مرا اندکی دوست بدار...
در صبای عشق
دنیای دو روزه
پرستش
در سواحل دریای عشق
nsm2
هیشکی عاشقم نشد...
سرود طبیعت
خاطره ها (کلبه دیگر من)
هیأت فرهنگی قرآنی منتظران ظهور روستای دهو
moon light
سر و صدا
... به یاد تو ...
چار دیواری عاشقانه من...
دختری از دیار غم
خواندنی ها (روژین)
به خیسی باران...
عاشقانه هایم با تو ...
وبلاگ جامع روستای همیشه سبز دهو
صدای ساز شکسته (کلبه دیگر تنهایی های من)
نغمه منتظر
دل گویه های فراق
نیلوفرانه
حرف های دفتر دل
تالار دلتنگی
به تماشا سوگند و به آغازکلام
پاییزی تر از آبان (باران بهاری)
یک لقمه احساس
shaparak
ترنم احساس(مریم)
فرشته آسمونی
پرواز را به خاطر بسپار
محله ببعی ها
اخبار - علمی - آموزش
شقایق
همراز
کیت اگزوز
زنون قوی
چراغ لیزری دوچرخه

تبادل لینک هوشمند

 
برای تبادل لینک   ابتدا ما را با عنوان

خیلی محرمانه

و آدرسhz96.loxblog.com

لینک نمایید

سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته.

در صورت وجود لینک ما در سایت شما

لینکتان به طور خودکار

در سایت ما قرار می گیرد .

بهترین ها را برایتان آرزومندم...





امکانات
theme-designer.com
خـیـــلـــــی مــــحــــرمـــــانـــــه . . . *
. . . و . . . دیــگـــر . . . هــیــچ . . . *
.زندگي...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : شنبه 20 / 8 / 1398برچسب:, و 15:58 | +

 

 

 

.:: ::.



.
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : جمعه 28 / 12 / 1398برچسب:, و 15:30 | +

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم

حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند ؛

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند،

نه آن گونه که می خواهم باشند ؛

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم

هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد ؛

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد ؛

 


آری دوستان خوبم این احتمالاً آخرین پستیه که میذارم...

دلتنگم که نمیدونم چه مدت یا برای همیشه  از حضور دوستان گلم به دور می شوم...

گاه گاهی بهترین لحظاتم را با شما گذراندم و به خود می بالم

که عزیزان مهربانی پیدا کردم و هیچگاه فراموششان نمی کنم

و برای همه تون  آرزوی بهروزی و سلامتی می کنم...

پیشاپیش سال نو رو تبریک میگم...

مواظب خودتون و خوبیا و مهربونیاتون باشید...

سال نو همه تون پر از موفقیت و لبخند و

رسیدن به هرآن چیزی که براتون "بهترین" معنا میشه...*

خدا یار و همراه تموم لحظات زندگیتون...

 


تو دعای وقت سال تحویلتون بنده رو هم اگه یادتون بود دعایی بفرمایید...

 

ببخشید اگه تو مدتی که بودم کسی رو ناراحت کردم

دل کسی رو شکستم

و یا اشکی به چشم کسی نشاندم...

ببخشید و اگه خطایی ازم سر زده توی خصویای وبم بذارید و بهم تذکر بدید

تا توی وبتون حضور پیدا کنم برای کسب حلالیت و تقاضای بخشش...

 

راستی؛

وقت خریدهای اضافی و خوردن و آشامیدن اسرافی و گردش های آن چنانی

و نشستن دور سفره هفت سین،

یاد کسانی که شاید همسایه مونن یا اطرافمونن یا دوستانمون هستن 

و بضاعتی ندارن برای خرید و نونی ساده حتی برای خوردن ندارن

و امکانی براشون نیست برای گردش و خانواده ای ندارن برای کنارشون بودن هم

باشیم...

اندکی تأمل... درود بر شما عزیزان سرزمینم...

 

 

بوی نو شدن می آید...

ولی "تو" رفیق کهنه من بمان...*

 

تا درودی دگر اگر باشد، بدرود...*

 

.:: ::.



.دل غمگین تو را این روزها گرانتر می خرند... با احترام*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : جمعه 28 / 12 / 1398برچسب:, و 13:54 | +

یا زهرا "سلام الله علیک"

 

بر دشمن و دوست ، اعتبارش پیداست

در سینۀ عاشقان مزارش پیداست

نوروز ســـر سفرۀ زهــــــــــــــــرا هستیم

سالی که نکوست از بهارش پیداست...*

*


در دو عالم جلال ما زهراست

رمز تغییر حال ما زهراست

عید با فاطمیه می آید

ذکر تحویل سال ما زهراست...*

 


با نام تو هر کسی که لب باز کند

در هر سخنی که گوید اعجاز کند

خوشبخت کسی که سال خود را، زهرا

با گریه ی بر غم تو آغاز کند ...*

*

 

پ ن : نمیگم شاد نباشید و روزا و لحظه هاتون پر غم باشه و گریه

چون بی بی فاطمه زهرا (سلام الله علیها) هم

غم خوردن شما رو دوست ندارن...

فقط ؛ شما رو به خدایی که می پرستید حرمت و احترام

فاطمیه و ایام شهادت بی بی فاطمه زهرا (سلام الله علیها) رو

تو شادیا و خوشیاتون نگه دارید...

درود بر شما عزیزان هم وطن...*

 

.:: ::.



.خدایا دوستت دارم...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : شنبه 20 / 12 / 1398برچسب:, و 14:9 | +

 

ساده می گویم :

خـدایــا دوسـتـت دارم …

به تو من خیره می گردم ؛

به این جنگل …

به این برکه …

به خط نور …

به این دریا …

به رقص آب …

به این افسون بی همتا …

چه باید گفت؟

کمک کن واژه ها را بر زبان آرم ؛

بگویم لحظه ای از تو …

از این زیبائی روشن ،

از این مهتاب …

بریزم با نسیم و گم شوم در شب ؛

بخندم با تو لختی در کنار آب …

زبانم گنگ و ذهنم کور ،

تنم خسته ، دلم رنجور …

تمام واژه ها قامت خمیده ،

ناتوان …

بی نور ….

پر از پیچیده گیست این ذهن ناهموار ؛

سکوت واژه ها درهم تنیده ،

مثل یک آوار …

من از پیچیده گی ها سخت بیزارم ؛

تو با من ساده می گویی و من هم ساده می گویم :

” خـدایــا دوسـتـت دارم “

 

.:: ::.



.برای تو...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : چهار شنبه 19 / 12 / 1398برچسب:, و 13:8 | +

تقدیم به ماه...*

 

 

من به غير از تو نخواهم، چه بدانی چه ندانی

از درت روی نتابم، چه بخوانی چه نخوانی

دل من ميل تو دارد چه بجويی چه نجويی

ديده ام جای تو باشد، چه بدانی چه ندانی

من كه بيمار تو هستم، چه بپرسی چه نپرسی

جان به راه تو سپارم، چه بدانی چه ندانی

ايستادم به ارادت چه بود گر بنشينی

می توانی به همه عمر، دلم را بفريبی

ور بكوشی ز دل من بگريزی نتوانی

دل من سوی " تـــــو "  آيد، بزنی يا بپذيری

بوسه ات جان بفزايد، بدهی يا بستانی

جانی از بهر تو دارم، چه بخواهی چه نخواهی

عشقم آهنگ تو را دارد، چه بخوانی چه نخوانی...*

 

.:: ::.



.ای عشق...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : چهار شنبه 19 / 12 / 1398برچسب:, و 11:21 | +

دل داده ام بر باد ، بر هرچه بادا باد...

مجنون تر از ليلی ٬ شيرين تر از فرهاد

ای عشق !  از آتش، اصل و نسب داری

از تيره ی دودی ، از دودمان باد

آب از تو طوفان شد ، خاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران

هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر ما را اندوه مادرزاد

از خاک ما در باد، بوی تو می آید

تنها تـــو می مانی ، مـــا می رویم از یاد ...*

 

 

.:: ::.



.یه وقتایی...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : دو شنبه 17 / 12 / 1398برچسب:, و 10:55 | +

 

یه وقتــــــایی هست که جواب همه نگرانیـــات و دلتنگیات

میشــه یه جمله که میکوبن تو صورتــــت

“ بهم گیر نـــــــده، حوصله ندارم “ ... *

 

.:: ::.



.دست نوشته ی حمید رضا *درد*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : شنبه 13 / 12 / 1398برچسب:, و 11:33 | +

بعضیا درد رو میکشن، بعضیا قشنگ طعم درد رو می چشن...

بعضیا درد رو میخونن، بعضیا درد رو می نویسن...

بعضیا درد رو می فهمن، و بعضیا سعی می کنن بفهمن...

بعضیا درد رو می بینن، و بعضیا درد رو می شنون...

بعضیا درد رو تبدیل به شعر می کنن و بعضیا داستان...

بعضیا درد رو سوژه های انتخاباتی می کنن و بعضیا زندگی شون سوژه ی درده...

بعضیا درد دارن و بعضیا تظاهر به داشتنش می کنن...

بعضیا دارن و تظاهر به نداشتنش می کنن...

نمی دونم جزء کدوم دسته اید...

فقط از خدا می خوام درد نکشید...

 

 

من اما...

شاکی نیستم... اما...

درد می بینم، درد می شنوم، درد می خونم، درد می نویسم،

دردامو شعر می کنم و داستان و نوشته،

و بدتر اینکه درد می کشم و می چشم...

اما تظاهر میکنم دردی ندارم...

فقط به خاطر کسانی که دوستشون دارم

و نمیخوام دردمو بفهمن و بشکنن و یا گاه دلشون برام بسوزه...

و از همه بدتر، نمیخوام با دیدن و فهمیدن دردام درد بکشن...

و فقط اینجا می نویسمشون...

اما...

اون بالا ... بالای بالا هم نه... همین نزدیکیا...

خدایی هست که می بینه و می فهمه و می شنوه دردامو...

کاش اون دنیا تنهام نذاره...*

 

 

.:: ::.



.درد نوشته...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : شنبه 6 / 12 / 1398برچسب:, و 16:27 | +

نوشته ی طولانی ایه... اما... به خوندنش می ارزه... و کمی تأمل...

 

شاید برای شما هم پیش آمده باشد با یک اعصاب تحریک شده از ترافیک

و سری که از شدت سرما خوردگی در مرز انفجار است

در خیابان مانده باشید و زمین و زمان را به هم بدوزید

اما حکایت من به عنوان یک خبرنگار در حوالی میدان ونک

حکایت تلخی است از درد و رنج دختری که

دیگر دختر نیست، زن نیست، هیچ چیز نیست، پوچ ...

 

 

نفرتی که شاید امثال ما به او هدیه کرده ایم ،

در حالی که شاید اگر در شرایط برابر با او زندگی می کردیم کسی بودیم مانند او،

تنها و پر درد و توخالی با ماسکی رنگارنگ و لباس های مارک دار...

 

ماجرا اما خیلی ساده پیش آمد، ساعت کمی از 9.30 شب گذشته بود

و من در حالی که تازه با پیچیدن به سمت یکی از فرعی های میدان ونک

کمی از ترافیک خلاصی یافته بودم با دخترکی مواجه شدم

که ترسان کنار خیابان می دوید...

ناخودآگاه حس فمنیستی در من فوران کرد  و با زدن چند بوق از او خواستم که سوار شود.

دخترکی بود کم سن و سال با شال و مانتویی خوش دوخت و گران قیمت

و صورتی پر آرایش که حتی زیر آن سرخاب و سفیدآب ها  هم

  از نگرانی مانند گچ سفید بود...

از در عقب سوار شد. چند لحظه ای به سکوت گذشت

و من با کنجکاوی از آینه در صورت جوان 

و بی روح او تجسس می کردم  و سرانجام در حالی که نمی دانستم چه باید بکنم

آرام از او پرسیدم، چرا در خیابان می دوی، چه مشکلی داری؟

پاسخ او سکوت بود و من همچنان منتظر در صورت او تجسس می کردم

و آرام می راندم.

ناچار از او پرسیدم خانه اش کجاست تا او را برسانم

اما برق نفرت در چشمانش درخشید و من را از سوالم پشیمان کرد...

ناگهان چنان هق هقی سر داد که دل سنگ را آب می کرد و بعد از چند دقیقه گفت:

" شما بچه پول دار ها فکر می کنید کی هستید ها؟

چیه فکر می کنی خونه منم مثل شماها همینجاهاست

که می خوای من رو برسونی؟!"

هر چند با وجود سر و وضعی که داشت از گریه ناگهانی او و حرفهایش شوکه شدم

اما از نسبت دادن کلمه پر نفرت بچه پول دار به خودم ناخودآگاه خنده ای سر دادم

که از چشم دخترک دور نماند و بعد از اینکه چند فحش آبدار نثارم کرد...

با آرامش به او گفتم: من خانه ام از اینجا خیلی دور تر است

و فکر نمی کنم بچه پولدارها پراید قرضی سوار شوند.

نگاهش کمی آرام گرفت.

از او خواهش کردم آدرس خانه اش را بدهد..

 

 

که او از محله ای برایم گفت

که در انتهای تهران و روی خط راه آهن قرار دارد.

از محله ای برایم گفت  که مادر و خواهر کوچکترش در آن جان داده اند.

از خانه ای برایم گفت که پدر معتادش با کمربند به مادرش حمله می کرد

و به او و خواهر کوچکترش تجاوز می کرد...

تا جایی که مادر و خواهرش تاب نیاوردند

اما به قول خودش او جان سگ داشت که زنده مانده است...

از صورتی می گفت که زیباست و پدرش می گوید باید با آن درآمد زایی کند

و اگر شب به شب پول به خانه نیاورد تنها برادرش را که 10 سال بیشتر ندارد،

معتاد می کند و می فروشد...

او می گفت و من مچاله می شدم، او می گفت و من در خود می شکستم...

او می گفت و من از اعصاب خرد خودم شرم زده می شدم....

می گفت 16 سال بیشتر ندارد،

می گفت از 10 سالگی، آنقدر با مردهای مختلف سر کرده

که حسابش از دستش در رفته...

می گفت یک بار با برادرش فرار کرده

اما از زور گرسنگی و بی جایی باز به همان خانه جهنمی بازگشته است...

می گفت امروز هم از نامردی پسر پول داری می گریخت

که می خواست از بدبختی او فیلم بگیرد

و با دوستانش تفریح کند... می گفت گوشی او را دزدیده و فرار کرده است...

می گفت از نگاه های پر نفرت زنان و دختران بیشتر متنفر است

تا نگاه هرزه مردهای بی شرم...

می گفت و من می گریستم...

حوالی میدان آزادی بود که پیاده شد. نه آدرسی به من داد و نه راه تماسی.

می گفت آب از سر او گذشته است و

میداند برادرش هم روزی مانند پدر خواهد شد اما...

دلم می خواست تعقیبش کنم...

دلم می خواست به نهادی سازمانی کسی، جایی معرفی اش کنم

که از آنها کمک بگیرد اما او پدر داشت؛ پدر به معنای سرپرست خانواده...

پدری که می تواند هر لحظه او را از بهزیستی یا سایر نهاد ها طلب کند...

من دست از پا درازتر با چشمانی خیس که مطمئن بودم

هرگز با دیدن دخترکان خیابانی رنگ نفرت نمی گیرد،

چشمانی که اجازه نخواهم داد این بار رنگ ترحم و تحقیر بگیرد،

دست از پا درازتر به خانه بازگشتم ....

 

 

در هر حال، ناگفته پیداست، مشکلات کلان‌شهر تهران به اندازه وسعت آن

و حتی گاهی بزرگتراز آن است، به خصوص اگر بحث راهکارهای قانونی

برای حمایت از زنان در میان باشد.

هرچند وجود خلأ‌های قانونی برای حمایت از زنان در معرض آسیب

و آسیب دیده برکسی پوشیده نیست.

متاسفانه قوانین تدوین شده از جمله قانون حمایت از خانواده هم نتوانست

به خلأ‌ها پاسخ منطقی دهد و قانون تعالی خانواده هم با رویکردی غیر کارشناسی

و در فضایی احساسی تدوین شده و در انتظار بررسی در

صحن مجلس شورای اسلامی است...

اینکه زنان خیابانی ماحصل فقر و اقتصاد بیمار و نبود حمایت‌های اجتماعی هستند

واقعیتی غیر قابل انکار است

اما اینکه چرا برای بازگشت آنها به زندگی سالم تلاشی هدفمند و قانون‌مدار نمی شود

یک سوال بی‌پاسخ طی‌سال‌های اخیر بوده است...

سوالی که حالا سوال من و جامعه هست و ای کاش پاسخی قانع کننده داشته باشد...

 

این نوشته از زبون یه خبرنگاره... اما... خودم ... الآن که دارم اینجا ثبتش می کنم...

اشکام... دلم داره می ترکه به خدا... میگن مردا گریه نمیکنن... اما...

مگه میشه درد داشت و درد دید و درد خوند و درد نوشت و ...

خدایا ما رو ببخش که گاهی آسون قضاوت می کنیم و ...

خیلی دلم گرفته... خیلی... کاش این بغض تموم شه...

کاش کسی به داد دلای بیچاره ها و ندارها برسه...

کاش... گریهگریهگریه

 

 

.:: ::.



.مواظب باشیم... فقر اگر آمد، ایمانمان رخت بر نبندد...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : چهار شنبه 5 / 12 / 1398برچسب:, و 13:10 | +

دعای حضرت علی "علیه السلام" در رابطه با فقر

 

خدايا آبرويم را با بي نيازی نگهدار

و با تنگدستی شخصيت مرا لکه دار مفرما

که از روزی خواران تو روزی خواهم

و از بدکاران عفو و بخشش طلبم...

 

همچنین خطاب به فرزندشان محمد حنفيه سفارش نمودند:

اي فرزند!

من از تهيدستي بر تو هراسناکم،

از فقر به خدا پناه ببر

که همانا فقر

دين انسان را ناقص

و عقل را سرگردان و عامل دشمني است...*

 

.:: ::.



.له شو... خودت و انسانیت را قربانی کن...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : یک شنبه 2 / 12 / 1398برچسب:, و 11:2 | +

کمی متناقض...

 

دروغ بگو : تا باورت کنند ؛

آب زیر کاه باش : تا بهت اعتماد کنند ؛

بی غیرت باش : تا آزادی حس کنند ؛

خیانت هایشان را نبین : تا آرام باشند ؛

کذب و دروغ بگو : تا عاشقت شوند ؛

هر چه نداری بگو دارم , هر چی داری بگو بهترینش را دارم …؛

اگر ساده ای ؛ اگر راست گویی ؛ اگر باوفایی ...؛

اگر با غیرتی ، اگر یک رنگی ...

همیشه تنــهایــــــــــــی ...*

 

 

.:: ::.



.می ارزد... وقتی که... *
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : دو شنبه 26 / 11 / 1398برچسب:, و 13:30 | +

 

آن جا که چشمان مشتاقی

برای انسان اشک می ریزد ؛

زندگی به رنج کشیدنش می ارزد...*

 

.:: ::.



.تسلیت قلب صبورم... *
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : جمعه 23 / 11 / 1398برچسب:, و 14:35 | +

چهار - پنج سال همکارم بود و مثل خواهر بزرگم

توی کارهای فرهنگی و امورات کتابخانه ی شهر و روستایمان کمکم کرد و راهنمایی...

کم خونی داشت و بیمار هموفیلی بود...

چند روز پیش رفت توی کما...

و امروز از بلندگوی مسجد شنیدم :

"انّا لله و انّا الیه راجعون"

صغری زاهدی به رحمت خدا رفت...

در 28 سالگی...

به او مدیونم... و من ماندم و بار دینی که سنگین می نماید بر دوشم...

عجیب بغض دارم ... عجیب...

خدایا !

به او روحی شاد و به ما صبر عطا کن... اندکی صبر بییشتر...

با فاتحه ای روحش را شاد کنید...

 

 

آرزویم اینست :

نرود اشک به چشمان تو هرگز؛

مگر از شوق زیاد...

درود...*

 

.:: ::.



.هستی... همیشه... باش...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : دو شنبه 19 / 11 / 1398برچسب:, و 14:26 | +

همه جا هستی

در نوشته هایم ، در خیالم ، قلبم، در دنیایم...

تنها جایی که باید باشی و ندارمت، کنارم است...*

 

 

.:: ::.



.تقدیم به وجود مادر ... و روح پاک مادرانی که به خدا پیوستند...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : چهار شنبه 14 / 11 / 1398برچسب:, و 14:0 | +

تقدیم به وجود همه ی مادران عزیز ایرانم

و به روح همه ی مادران به عروج رفته

و تقدیم به روح مادر گرامی مریم خانم

(نویسنده ی وبلاگ بانوی اردیبهشت)

 

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:

می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید،

اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،

من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد

اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،

گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم

و این ها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد

تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود

کودک ادامه داد:

من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...

خداوند او را نوازش کرد و گفت:

فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی

در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت:

فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید:

شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،

چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .

کودک با نگرانی ادامه داد:

اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت:

فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد

و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،

گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود...

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.

کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید :

خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید...

خداوند شانه ی  او را نوازش کرد و پاسخ داد :

نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...

*** مــــــــــادر***

صدا کنی ...*

 

عکس متحرک جدا کننده متن

 

از مرگ نمی ترسم

من فقط نگرانم

که در شلوغی آن دنیا

مادرم را پیدا نکنم ...*

عکس متحرک جدا کننده متن

کاش خدا اجازه نمی داد هیچ مادری از پیش ما برود ...*

 

عکس متحرک جدا کننده متن

وجود همه ی مادران عزیز پایدار و سلامت

و روح همه ی مادران به خدا پیوسته شاد...*

 

 

.:: ::.



.یاد ایامی که...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : دو شنبه 12 / 11 / 1398برچسب:, و 14:45 | +

 

امروز همان دبستانی هایی که زمانی چشم امیدش بودند،

راهش را ادامه می دهند...

یادتان هست...؟!

صفحه اول کتاب ابتدایی...

 

امید من به شما دبستانی هاست.

امام خمینی (ره)

* * * *

یادتونه به بهمن که می رسیدیم چه شور و شوقی داشتیم

برا تزئین و سبقت گرفتن از کلاسای دیگه

برای قشنگ تر کردن کلاسمون...؟

مخصوصاً روزای دوره ی ابتدایی...

چه روزای خوشی بود...

جشنای مدرسه هامون... چه حال و هوای خوبی بود...

*

و حالا که بزرگ تر شدیم... چه سخته خندیدن...

اون روزا دهه فجر نماد شادی بود...

آقای مسئول؟!

دهه ی فجره...

کودکی هامون این روزها به خنده گذشت؛

کاری کن که بزرگ تر شدنمون خنده رو از لبامون دور نکنه...

هم سرزمین من... بکوش... نترس...

پاک زندگی کن... و ... آباد کن...

هرچند ...میدونم سخته... *

*

یه چیز دیگه...

همیشه فقط سختیای خودمونو نبینیم...

جاهای دیگه، همسایه مون، دوستمون،

چند قدم اون طرف و این طرف،

کشورای دیگه و ملتای دیگه رو هم ببینیم؛

و بگیم... خدا رو شکر... هرچند سخت میگذره...*

 

عزیزانم...

استقلالتون، آزادیتون، و پیروزیتون مبارک...*

 

.:: ::.



.به خاطر داشته باشیم...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : یک شنبه 11 / 11 / 1398برچسب:, و 17:56 | +

بانـوي سرزمين من!

بـ‌ه خاطر بسپار

صدايت "دلنشين" است

قشنگ نيست بر هر دلـﮯ نشستن...

*

بــرادر دينـﮯ من!

فراموش نكن

بعضـﮯ كارها "واجب" نيست

مثل سلام كردن...*

 

 

.:: ::.



.اندکی انسانیت... عفت... حیا... و ... تأمل...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : جمعه 9 / 11 / 1398برچسب:, و 16:24 | +

آقا ... آقای راننده... با شمام...

مزاحمش شدی، آسایش روحی و روانیش رو به هم ریختی، بماند...

گناه کردی یا نکردی رو کاری ندارم، اونم بماند...

راستی اونم مقصره با این نوع پوشش، اونم بماند...

 

 

ولی یه سوال :

دوست داری کسی با ناموس خودت هم این کارو بکنه؟

 

امام صادق علیه السلام:

«نسبت به زنان مردم عفت ورزید تا به زنان شما عفت ورزند»...*

 

.:: ::.



.کبوتر با کبوتر ... باز با باز ...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : چهار شنبه 7 / 11 / 1398برچسب:, و 14:55 | +

ببخشید این لحن تند رو ...

سلام،

چند وقته واقعا حرص می خورم از این موضوع،

من واقعا نمی دونم اون آقاهایی که هیز و بی حیا هستن

و همین طور اون خانم هایی که بی حجاب و بی حیا هستن

دوست دارن یکی مثل خودشون گیرشون بیاد؟

یا اینکه موقع انتخاب دوست دارن با تقوا ترین و با حجاب ترین

و چشم پاک ترین ها گیرشون بیاد؟

آی آقایی که دزدکی از دیدن بدن و صورت ناموس مردم لذت می بری؛

آیا خودت هم راضی هستی یه نفر ناموس تو رو دزدکی دید بزنه و لذت ببره؟

آخه خانمی که خودت رو به بهانه های مختلف آرایش کرده

و با پوشش نامناسب در معرض دید همه قرار می دی ،

آیا راضی می شی که باقی زن ها خودشون رو برای شوهرت آرایش کنن

و شوهرت از دیدن اونا لذت ببره ؟ و باهاشون گرم بگیره و خوش و بش کنه؟

 

 

خوب پس چرا کاری که برای خودتون نمی پسندید برای بقیه می پسندید؟

راست گفتن که کبوتر با کبوتر باز با باز ،

آخر هم یه بی حجاب ، چیزی بیشتر از یک هیز چشم چرون نمی تونه تور کنه ،

یه آدم پاک دامن هم نصیب یک آدم چشم پاک میشه...

 

باز هم معذرت...*

.:: ::.



.خدایا... می شود بیایی...؟... تمنا می کنم...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : دو شنبه 5 / 11 / 1398برچسب:, و 2:30 | +

 

ﺧــــــﺪﺍﻳـــــﺎ...

ﺁﻏﻮﺷﺖ ﺭﺍ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ ؟

ﺑﺮﺍﯼِ ﮔﻔﺘﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ

ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ِ ﺷﻨﻔﺘﻦ ِ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼِ ﺗﻮ

ﮔﻮﺵ ﺑﺴﯿﺎﺭ ...

ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻣﻦ ﺑﻐﺾ ﮐﻨﻢ

ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﯽ :

ﻣﮕﺮ ﺧﺪﺍﯾﺖ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﻐﺾﮐﻨﯽ ...

ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻣﻦ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺧﺪﺍﯾﺎ ؟

ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﯽ : ﺟﺎﻥِ ﺩﻟﻢ....

ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﯿﺎﯾﯽ ؟

ﺗــــﻤــــﻨــــﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ...*

 

.:: ::.



.قانعم... دلم صبر می خواهد... و یک آدم کمی خوب برای گفتن اندکی خوبی...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : جمعه 2 / 11 / 1398برچسب:, و 17:22 | +

خسته ام...

 خیلی خسته...

خدایا ...!

میدانم زیاده خواهیست؛

اما صبری که داده بودی، تمام شده

کمی صبر می خواهم...*

 

 

.:: ::.



.هیس پسرها فریاد نمی زنند...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : دو شنبه 28 / 10 / 1398برچسب:, و 13:17 | +


کلاهش را محکم روی گوش هایش کشید

با دست تابلوی سینما را به رهگذری نشان داد و گفت:

 

ببخشید آقا ؟! روی این تابلو چی نوشته؟

مرد با مهربانی جواب داد: نوشته هیس...دخترها فریاد نمی زنند...

پسر عذرخواهی کرد و کنار رفت...

 

آن روز خیابان ها خلوت تر از همیشه بود و همه آن قدر درگیر گرم کردن خود و کودکانشان بودند

که هیچ کس حتی متوجه حضور یک کودک با لباس های پاره در کنار خیابان نمی شد

اما انگار آن مرد فرق می کرد...  آن مرد مهربان تر از همه برخورد می کرد...

ناگهان برف سنگینی شروع به باریدن کرد؛

 

بر خلاف بقیه بچه ها که از بارش برف لذت می بردند،

برف برای او فقط یادآور خاطرات تلخ بود...

 

دوان دوان سمت خواهرش که در کوچه ی کناری سینما پناه گرفته بود، رفت...

خواهرش با دیدن او لبخندی زد و گفت :

چیزی برای خوردن پیدا کردی؟

پسر سرش را پایین انداخت و تکه کیک به نظر خشک شده ای را از درون جیبش درآورد،

رویش را کمی تمیز کرد و به خواهرش داد و گفت :

دختری آن را خرید و هنوز حتی یک گاز هم از آن نزده بود

که به مادرش گفت چیز دیگه ای میخواد...

نذاشتم زمین بیفته فقط به خاطر سرما کمی خشک شده، تمیز تمیزه باور کن...

بارش برف شدید شده بود؛ پسر کنار خواهرش نشست و سرش رو در آغوش گرفت؛

هوا آن قدر سرد بود که دندان هایشان توان به هم خوردن را نداشت...

اشک های دختر جاری شد...

برادرش وقتی گرمی اشک دختر را بر روی دست یخ زده اش احساس کرد،

دستی روی صورتش کشید و گفت : صبح همه چیز تموم میشه...

دختر گفت : ددددیشب هم همینو گفتی... برادرش گفت: نه... فردا فرق میکنه...

 

دختر گفت : فردا هم مثل امروزه شاید هم سردتر ...

دلم میخواد داد بزنم شاید بابامون صدامونو بشنوه...

اما برادرش گفت : هیس... دخترها فریاد نمیزنند...

این رو امروز روی پرده ی سینما نوشته بودند...

 

دختر چیزی نگفت و آروم خوابید

صبح پسر زودتر از همیشه از خواب بلند شد، اما خواهرش...

با لبانی بر هم چسبیده و چشمانی معصوم هنوز خوابیده بود...

به نظر می رسید تا اون لحظه اون قدر آروم نخوابیده بود؛

پسرک به خواهرش گفت: دیدی؟ دیدی امروز فرق میکنه؟

امروز خیلی آروم تر از دیروزی... دیگه هم درد نداری نه؟

ولی جوابی نشنید... هنوز بیدار نشدی خواهر کوچولو؟

دستش رو برد سمت صورت خواهرش : خیلی سردته؟ دیشب این قدر یخ نبودی...

وقتی یادش اومد مادرش هم وقتی آن ها را تنها گذاشت

این قدر سرد شده بود، نگران شد...

 

سرش رو برد سمت قلب خواهرش و گفت : تو که منو تنها نذاشتی؟

درسته خواهری؟ درستههههههههههههههههههه؟

شروع کرد به بلند بلند گریه کردن و بلند خدا رو صدا کردن...

 

نمی دانست چه کار کند... فقط داد می زد...

اما ناگهان آغوش گرمی را احساس کرد؛

آن مرد مهربان انگشت اشاره اش را روی بینی اش گذاشت و گفت:

 

هیس... پسرها هم فریاد نمی زنند...*

 

 

.:: ::.



.کسانی که...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : دو شنبه 21 / 10 / 1398برچسب:, و 15:56 | +

از کسانی که از من مـــــــــــتنفرند سپاس ،

آن ها مرا قوی تر می کنند...

از کسانی که مرا دوســـــــــــــــــــــت دارند ممنونم،

آنان قلب مرا بزرگ تر می کنند...

از کسانی که مرا ترک می کنند متشـــــــــــــکرم،

آنان به من می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست...

از کسانی که با من مـــــی مانند سپاسگذارم،

آنان به من معنای دوست واقعی را نشان می دهند...*

 

 

.:: ::.



.دل باید پاک باشد... متنفرم از این جمله...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : دو شنبه 21 / 10 / 1398برچسب:, و 15:15 | +

هر قدمـﮯ كـ‌ه بر مـی داشت
صدایـﮯ جدید مـﮯ شنیـد:

" آهای خوشگله
نازتوووو
شماره بدم؟؟
چند میگیری؟؟
خانوووومی افتخار میدی؟
بیــب بیــب (ماشین اطراف)
كمر باریك من!؟ "
...

چیزی هـم نمـﮯ گفـت
دلــش خـوش بود بـ‌ه این جملـ‌ه
"دل باید پاك باشد"...
غافـل از
ربــودن ِ چشمـ ها و دلهـای پاك...

 

 

 

.:: ::.



.و چه طعم تلخی دارد این روزها...عشق... عزیز بودن... رفاقت...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : پنج شنبه 19 / 10 / 1398برچسب:, و 21:0 | +

تنهایم... خیلی تنها...

نمیدانم من بدفهم شده ام یا بدبین یا....

نمی دانم....

بد می فهمم این روزها...

مدتیست این گونه ام...

نمیدانم دیگران واقعاً رنجم می دهند یا من بدبین شده ام...

 

عشق را این گونه فهمیدم؛

رفتن... و... رفتن... و ... رفتن...

 

عزیز بودن را این گونه ؛

پر بی کسی، تنهایی، منفور بودن، خستگی و ...

 

و رفاقت را اینگونه ؛

جایی که بهترین رفیقم توی جمعی به همه سلام کرد و فقط به من دست نداد و رفت؛

جایی که دومین رفیق زندگیم چندین دروغ و غیبت پشت سرم ساخت و تحویل دوستانش داد؛

جایی که الگوی زندگیم و معتمدترین رفیقم کوچکم کرد و راز مرا پیش عده ای افشا کرد؛

جایی که دو تا از بهترین رفیقانم که به خاطرشان با خیلی ها در افتاده بودم

به خاطر نود هزار تومان که برای رفیق دیگری از آن ها قرض گرفته بودم

تهدیدم کردند که اگر زود پولشان را ندهم

 در خانه یمان می آیند و داد و هوار راه می اندازند و کاری می کنند که برای من زشت باشد؛

جایی که ...

 

راستی جدیداً چقدر تلخ است طعم عشق... عزیز بودن... و ...رفاقت...

 

دلم می خواهد بترکد... یک دل سیر گریه می خواهم...

اشک... داد... فریاد...

و یک همدم...

یک نفر... فقط یک نفر که مرا بفهمد... درکم کند...

خدایا...

ببخش مرا...

گاه دلم چند واژه از تو می خواهد ولی خجالت می کشم از گفتنشان خدا....

می شود تمامش کنی؟

...

 

ولی... می گویم شکرت...

شکرت... ولی ... تنهایم... بی کسم... بی یار... بی دل... و ... پر درد...*

 

 

 

.:: ::.



.دیروز... امروز... و... وای به حال فردا...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : سه شنبه 15 / 10 / 1398برچسب:, و 21:34 | +

این جمله رو جایی خوندم خوشم اومد ازش...

حیفم اومد اینجا ننویسمش...:

 

زمان بهروز وثوق اینا طرف پونزده سال میرفت زندان، عشقش به پاش می موند،

الآن نمیشه بری سر کوچه ماست بخری...*

 

 

.:: ::.



.بزرگ ترین هدیه...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : یک شنبه 13 / 10 / 1398برچسب:, و 15:16 | +

یادمان باشد...

 

 

.:: ::.



.التماس دعا...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : جمعه 11 / 10 / 1398برچسب:, و 20:10 | +

 

 شب شده بود و دلم دوباره غم گرفته بود

به یاد کرب و بلا برای حرم گرفته بود

داشتم از غصه می مردم به یاد کرب و بلا

گفتم امشب رو میرم زیارت اما رضا (ع)

رفتم روبروی ضریح با صفاش زانو زدم

حرف های دلم رو پیش ضامن آهو زدم

گفتم آی امام رضا (ع) تو رو به حق مادرت

یه نگاه کن به دل سیاه این کبوترت

من غلامتم تو باید به دلم شادی کنی

برای زیارت حسین (ع) من رو یاری کنی

میون درد دلام تو همین حال و هوا

دیدم انگاری نشسته روبروم امام رضا (ع)

دیدم آقای غریبم داره گریه میکنه

سر تکون میده ازم داره گلایه می کنه

میگه آی اونی که حال خودت رو خوب می دونی

تو که صبح تا شب داری دل منو می سوزونی

با چه رویی اومدی پیش منه امام رضا (ع)

با چه رویی اومدی می خوای بری کرب و بلا

به حرم ما تا تو مَحرَم نشی فایده نداره

کرب و بلا بری و آدم نشی فایده نداره

به آقام گفتم امام رضا (ع) به حق مادرت

یه نگاه کن به دل سیاه این کبوترت

تا که از صدق و صفا عاشق و مبتلا بشم

اونجوری که تو می خوای زائر کربلا بشم ...*

 

التماس دعا... دعام کنید...

چه شمایی که امشب انگشتاتون پنجره فولاد امام رضا (ع) رو لمس می کنه

و چه شما که دلتون رو به ضریح آقا گره زدید...

التماس دعا...*

 

.:: ::.



.من كیستم گدای تو یا ثامن الحجج...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : جمعه 11 / 10 / 1398برچسب:, و 13:8 | +

دلم برای تو پر می کشد امام غریب

غمت ز سینه شرر می کشد امام غریب

زیارت تو که فوق همه زیارت هاست

دل مرا به سفر می کشد امام غریب

 

 

زائری بارانی ام آقا به دادم می رسی؟

بی پناهم ، خسته ام ، تنها ، به دادم می رسی؟

گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگیم

ضامن چشمان آهوها، به دادم می رسی؟

من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرا، به دادم می رسی...؟ ...*

 

 

شهادت ثامن الحجج، غریب الغربا، معین الضعفاء

آقا علی بن موسی الرضا (ع)

رو خدمت همه ی عزیزان سرزمینم

تسلیت عرض می نمایم...*

 

تو خلوت دعاهاتون ما رو هم دعا کنید...

التماس دعا...*

 

.:: ::.



.دوباره می نویسیم...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : جمعه 11 / 10 / 1398برچسب:, و 12:50 | +

دوستان عزیز

سلام دوباره...

بعد مدتی نبودن و درد و مریضی و ...

ممنونم از دوستانی که تو نبودنم هم اومدن و سر زدن و خوندن و نوشتن...

رحلت پیامبر اکرم (ص) و امام حسن (ع) رو تسلیت عرض می کنم...

درود بر شما...

 

 

.:: ::.



.چهل غروب پس از بدرود اشک بار...*... + دانلود ...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : سه شنبه 1 / 10 / 1398برچسب:, و 21:45 | +

از بدرود اشکبار کاروان، چهل غروب گذشته است...

چهل روز پیش، حوالی اندوه، نیزارها ضجه زدند،

و مثنوی ها با گل های شیون، سرتاسر نینوا را پوشاندند...

هرگز نمی‌توان به اربعین نگاه کرد و آن همه نغمه‌های خاکستری را به یاد نیاورد...

امروز به جای همه یتیمان قافله، اربعین سخن می‌گوید...

اربعین، با بوی خون در مشام و آبله در پا، رسیده است؛

تا بگوید همه اتفاقات سرخ، در راستای شکیبایی زینب بود...

اربعین، شعرهایی با کلماتی خون رنگ در سوگ لاله‌ها آورده است،

تا بگوید دل بستگی‌های زینب در آن دشت بلاخیز، یکی پس از دیگری پرپر شد...

و حال من  با پیراهنی از گریه در فرات اشک، غسل کرده‌ام ولی نمی‌دانم…

چگونه باید گفت از عشق…

چه باید گفت از درد…

ولی حسین حسین گفتن رو به سوی عاشقانه‌ترین لحظه‌ها،

یعنی که تنها تو را دوست دارم....*

 

 

دانلود دیکلمه ی زیبای اربعین با آهنگ حزین و جمله های زیبا

 

جمله های بسیار زیبایی داره، پیشنهاد می کنم دانلود کنید و گوش کنید و منو هم دعا کنید...

 

لـیـنــک دانلـــود

 

.:: ::.



.عشق هم می میرد...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : سه شنبه 1 / 10 / 1398برچسب:, و 11:45 | +

هر رابطه ی انسانی عمر مفیدی دارد،

متأسفانه داستان های عاشقانه با ریاکاری و احساسات گرایی

چنین باوری ایجاد کرده اند که عشق هرگز نمی میرد....

نه... دوست من...! ... عشق هم می میرد...

یک باره احساس می کنی دلت تنگ نمی شود...

همیشه هم اسمش هرزگی نیست،

گاهی اوقات واقعاً همه چیز تمام می شود...

تمام می شود...

طوری تمام می شود که انگار هرگز نبوده است...*

 

 

بعضی از رابطه ها مثه شامپو می مونه...؛

اولش عطر و بوی معرکه ای داره، اما به یه جایی که رسید،

هی سعی می کنی آب توش ببندی بلکه تموم نشه...

... اما تموم میشه...*

 

 

.:: ::.



.یک اربعین... شب یلدا...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : سه شنبه 30 / 9 / 1398برچسب:, و 23:59 | +

         

                       امشب دلم از غصّه ها پروا ندارد

                                           لبخند هم جایی به این لب ها ندارد
 
                                                                  یک " اربعین " هر شب برایت گریه کرده

                                                                                              دیگر نیازی به " شب یلدا " ندارد ...*

 

.:: ::.



.شب سرد یلدا... دلت گرم...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : دو شنبه 30 / 9 / 1398برچسب:, و 16:0 | +

 

آخر پاییز شد و ...  همه دم می زنند از شمردن جوجه ها...

اما تو بشمار

تعداد دل هایی را که به دست آورده ای…

بشمار ... تعداد لبخند هایی که بر لب انسانی نشانده ای…

بشمار ... تعداد اشک هایی که از سر شوق و یا غم ریخته ای…

فصل زردی بود اما تو چقدر سبز بودی...

 

هم سرزمین من...



* امیدوارم همه ی لحظه های پایانی پاییزت

پر از خش خش آرزو های قشنگ باشد...*

 

راستی...

*... توی خوشی ها و دور هم نشستن هامون،

یاد کسانی که خانواده ای ندارن، از خانواده شون دورن،

یا سفره شون خالیه و دلشون هم سردتر از شب چله... باشیم...*

 

درود بر شما...*

 

 

.:: ::.



.این روزها... بین الحرمین...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : پنج شنبه 28 / 9 / 1398برچسب:, و 23:27 | +

 

این روزها، دلم بی‌ قرار است...

 

بین الحرمین کربلا، این را خوب می‌فهمد…*

 

.:: ::.



.من ِ معیار... افسوس ...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : پنج شنبه 28 / 9 / 1398برچسب:, و 1:35 | +

به نظر من آدمها دو دسته هستن :

 

  یا از من پول دارترن که بهشون میگم مال مردم خور و ...

یا بی پول ترن که بهشون میگم گشنه گدا و ...  

یا بهتر از من کار میکنن که بهشون میگم خرحمال و ...

یا کمتر کار میکنن که بهشون میگم تنبل و ...  

یا از من سرسخت ترن که بهشون میگم کله خر و ...

یا بی خیال ترن که بهشون میگم ببو و ...  

یا از من هوشیارترن که بهشون میگم پر افاده و ...

یا ساده ترن که بهشون میگم هالــو و ...  

یا از من شجاع ترن که بهشون میگم بی کله و ...

یا از من محتاط ترن که بهشون میگم بی عرضه و ...  

یا از من دست و دل بازترن که بهشون میگم ولخرج و ...

یا اهل حساب و کتابن که بهشون میگم خسیس و ...

  یا از من بزرگترن که بهشون میگم گنده بگ و ...

یا کوچیکترن که بهشون میگم فسقلی و ...  

یا از من مردم دارترن که بهشون میگم بوقلمون صفت و ...

یا رو راست ترن که بهشون میگم احمق  و ...  

 

 کلا معیار همه چیز من هستم و نه حقیقت

 
 

-------------------------------------------------------------------

 

نیمی از عمر را به تمسخر آنچه دیگران به آن اعتقاد دارند می گذرانیم

 

نیمی دیگر را در اعتقاد به آنچه دیگران به تمسخر می گیرند...

 

 
 

افسوس ... به من...*

 

.:: ::.



.آهای خدای مهربون...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : جمعه 27 / 9 / 1398برچسب:, و 11:55 | +

 

 آهای خدا.....راحت و بی پرده بگم :

خسته شدم از زندگی

از این همه فاصله و

از این همه دوندگی ...

 

از این همه دوندگی

تو کوچه های بی کسی

برای هر مسافری

دلتنگی و دلواپسی...

 

برای هر مسافری

پناه خستگی شدن

برای آرامش شون

حرفای تازه ای زدن...

 

تنها نذاشتم کسی رو

تا آخرین جرعه نفس

خسته شدم خسته شدم

از آدمای این قفس...

 

از این قفس از این زمون

از آدمای قصه مون

از دل خسته ی خودم

از خاک و ابر و آسمون...

 

گاهی تحمل زمین

سخته برای خسته ها

اون وقته که باید بگی :

آهای خدا ! آهای خدا...

 

آهای خدا تنگه دلم

از این زمین فتنه خیز

از بنده های خوب تو

از این قبیله ی عزیز ...

 

من اهل اینجا نشدم

بیگانه ام با این کویر

آهای خدای مهربون !

منو از این قصه بگیر ... *

 

.:: ::.



.از دریچه ای دیگر ...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : شنبه 26 / 9 / 1398برچسب:, و 14:15 | +

 

Avazak.ir Line7 تصاویر جداکننده متن (1)

 

صادق هدایت در کتاب بوف کور خود می نویسد :

 

سی و هفت درد و عیب اساسی ما ایرانیان که هیچ وقت درمان نشد...

 

در زندگی درد هایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورند و می زدایند،

 

این درد ها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد...

 

به قسمتی از درد های اجتماعی ما ایرانیان توجه کنید :

 

 

1- اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم.


2- اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم.


3- با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.


4- به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم.


5- بیشتر نواقص را می بینیم اما در رفع آنها هیچ اقدامی نمی کنیم.


6- در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن " نمی دانم " شرم داریم.


7- کلمه " من " را بیش از " ما " به کار می بریم.


8- غالبا مهارت را به دانش ترجیح می دهیم.


9- بیشتر در گذشته به سر می بریم تا جایی که آینده را فراموش می کنیم.


10- از دوراندیشی و برنامه ریزی عاجزیم و غالباً دچار روزمرگی و حل بحران هستیم.


11- عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه آنها می اندازیم،

 

ولی برای جبران آن قدمی بر نمی داریم.


12- دائماً دیگران را نصیحت می کنیم، ولی خودمان هرگز به آنها عمل نمی کنیم.


13- همیشه آخرین تصمیم را در دقیقه 90 می گیریم.


14- غربی ها دانشمند و فیلسوف پرورش داده اند، ولی ما شاعر و فقیه...


15- زمانی که ما مشغول کیمیا گری بودیم

 

غربی ها علم شیمی را گسترش دادند.


16- زمانی که ما با رمل و اسطرلاب مشغول کشف احوال کواکب بودیم

 

غربی ها علم نجوم را بنا نهادند.


17- هنگامی که به هدف مان نمی رسیم،آن را به حساب سرنوشت و قسمت

 

و بد بیاری می گذاریم،ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل آن نمی پردازیم.


18- غربی ها اطلاعات متعارف خود را روی شبکه اینترنت در دسترس عموم قرار می دهند،

 

ولی ما آنها را برداشته و از همکارمان پنهان می کنیم.


19- مرده هایمان را بیشتر از زنده هایمان احترام می گذاریم.


20- غربی ها و بعضا دشمنان ما، ما را بهتر از خودمان می شناسند.


21- در ایران کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد.


22- فکر می کنیم با صدقه دادن خود را در مقابل اقدامات نابخردانه خود بیمه می کنیم.


23- برای تصمیم گیری بعد از تمام بررسی های ممکن آخر کار استخاره می کنیم.


24- همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است.


25- به هیچ وجه انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم که

 

کسی که عیب ما را می گوید بدخواه ماست.


26- چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم.


27- به هنگام مدیریت در یک سازمان زور را به درایت ترجیح می دهیم.


28- وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم.


29- در غالب خانواده ها فرزندان باید از والدین حساب ببرند،

 

به جای اینکه به انها احترام بگذارند.


30- اعتقاد داریم که گربه را باید در حجله
کشت.


31- اکثراً  "رابطه"  را به "ضابطه" ترجیح می دهیم.


32- تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است.


33- غالباً افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند.


34- اول ساختمان را می سازیم بعد برای لوله کشی،کابل کشی

 

و غیره صد ها جای ان را خراب می کنیم.


35- وعده دادن و عمل نکردن به ان یک عادت عمومی برای همه ما شده است.


36- قبل از قضاوت کردن نمی اندیشیم

 

و بعد از ان حتی خود را سرزنش هم نمی کنیم.


37-شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می دانیم...*

 
 
 

کمی تأمل :

 

به نظر شما با توجه به احوالات شخصی خود ما و جامعه ی ما

 

کدام ها درست و کدام ها نادرست اند؟

 

 

Avazak.ir Line7 تصاویر جداکننده متن (1)

 

 

.:: ::.



.عقیده ی آدم ها...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : چهار شنبه 25 / 9 / 1398برچسب:, و 10:44 | +

یاد پدر افتادم که می‌گفت :

 

“ نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن...

 

هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن...

 

آدم‌ها که عقیده‌ات را می‌پرسند، نظرت را نمی‌خواهند؛

 

می‌خواهند با عقیده‌ی خودشان موافقت کنی... بحث کردن با آدم‌ها بی‌فایده است.”...*

 

 

خانم زویا پیرزاد نویسنده کتاب “چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم”

 

 

 

.:: ::.



.درد دل های خدا با من و تو...*
نگارنده : حمید رضا در تاریخ : سه شنبه 24 / 9 / 1398برچسب:, و 16:3 | +

 

Avazak.ir Line29 تصاویر جداکننده متن (3)

 

Avazak.ir smili15 تصاویر زیباسازی وبلاگ (1)

 

* سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد

 

که من نه تو را رها کرده ام و نه با تو دشمنی کرده ام... (ضحی 1-3)

 

* افسوس که هر کس را به سوی تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم

 

و راهی پیش پایت بگذارم او را به سخره گرفتی... (یس 30)

 

* و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر اینکه از آن روی گردانیدی... (انعام 4)

 

* و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام ...(انبیاء 87)

 

* و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان توهم زده شدی که گمان بردی

 

خودت بر همه چیز قدرت داری... (یونس 24)

 

* و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی

 

و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری... (حج 73)

 

* پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرو رفتند

 

و قلبت آمد توی گلویت و تمام وجودت لرزید چه لرزشی،

 

گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم می کنی

 

اما به من گمان بردی ... چه گمان هایی...(احزاب 10)

 

* تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی

 

و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم

 

تا تو نیز به سوی من بازگردی، که من مهربان ترینم در بازگشتن... (توبه 118)

 

* وقتی در تاریکی ها مرا ابزاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می مانی،

 

تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی... (انعام 63-64)

 

* این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی

 

و رویت را آن طرفی کردی و هر وقت سختی به تو رسید از من ناامید شده ای... (اسرا 83)

 

* آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت را...؟... (سوره شرح 2-3)

 

* غیر از من خدایی هست که برایت خدایی کرده باشد...؟... (اعراف 59)

 

* پس کجا می روی...؟ ...(تکویر 26)

 

* پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری...؟ ...(مرسلات 50)

 

* چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری...؟... (انفطار 6)

 

* مرا به یاد می آوری؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنند

 

و ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید

 

و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود

 

که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود ...(روم 48)

 

* من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد

 

و چه غصه هایی بر دل و روحت می نشیند

 

و در شب، روحت را در خواب به تمامی باز می ستانم تا به آن آرامش دهم

 

و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم

 

و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم. (انعام 60)

 

* من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می دهم (قریش 3)

 

* برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم (فجر 28-29)

 

* تا یک بار دیگر دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54)

 

Avazak.ir smili15 تصاویر زیباسازی وبلاگ (1)

 

Avazak.ir Line29 تصاویر جداکننده متن (3)

 

 

.:: ::.



صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 20 صفحه بعد

.

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب بلاگ وب

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

*حمید رضا زاهدی*